دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

سلام به همگی .خلاصه وقتی با مسنجر و اسکایپ و .... منو میبینن دیگه مامانم کم منو آپ میکنه.اما من در آستانه 19 ماهگی چادر نماز مادرم رو بر میدارم و ازش تقلید میکنم

1

سجده میرم البته اینجا چادر مامانم رو بهش دادم

2

اما رسیدیم به خونه تکونی من بسیار فعالم

3 

و البته خستگی در میکنم و ماجرای سوسکه مرده رو تعریف میکنم سووووووو اوخ ......سووو(نفس نفس میزنه وقتی میخواست بگه)

 

5

بعدش خوابم میگیره.یکم مامان خودش کاراشو بکنهچشمک از اونجایی که از تخت مامانم ممکنه من سقوط کنم دورم رو بالش چیدن.سابقه ام در این زمینه خرابه

7

اما 14 اسفند سالگرد جشن عقد مامان و بابا است مامانم خودش تو خونه با کمک من کیک درست کرده تا اون آمامده بشه من 100 دفعه گفتم هام هام

21

تازه با چو (چاقو )من برش زدم.خوشمزه بود جاتون خالی

اما شما این آقای به ظاهر مظلوم و مثبت راو شناسیایی میتونید بکنید؟

34

احتمالا ما دوباره میاییم.مواظب خودتون باشید .

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:22 | چهارشنبه 16 اسفند 1391 توسط مامان پارسا

سلام.من 18 ماهگی رو هم پشت سر گذاشتم اما اخر 5/1 سالگی خیلی سخت بود.واکسن با تب شدید . درد پایی که هنوز ادامه داره.اما خدار رو شکر تب رو پشت سر گذاشتم و امروز که روز سوم هست کمی بهترم.واکسنم رو با کمک خاله وجیهه که اینجا بود رفتیم زدیم.و تا شبش مشکلی نداشتم اما از 12 شب تبم به شدت بالا میرفت و اصلا خواب نمیرفتم و فردا شبش هم از زور پا درد خیلی ناز نازو شده بودم.اما دیگه نمیخوام ازش بگم.بی خیال گذشت که!!!!

چند روز تعطیلات 22 بهمن خاله مائده .خاله فرزانه خاله وجیهه  و بهار خانوم اینجا بودن.جای چند نفر خیلی خیلی خالی بود یکی غزال خانوم نفر بعد خاله فاطی و مامان طاهره و بابا علی اما از دست این هوای الوده خاله هام یه کوچولو مریض شدند اما به خیرگذشت.اما خرید عید رفتیم و من یه جفت کفش  از خیابون صف خریدم که عید رونمایی میشه.عینکهر کی ازم میپرسه این کفشو کی برات خریده با اینکه بابام موقع خرید با ما نبوده من میگم بابا.میپرسن کی اجاق گازتون رو خراب کرده میگم بابا.چشمک

اینم عکسای روزای اخیر

1

 اما بعد از خرید کفش در حال استراحت

2

اینم یه کیف

3

وا ما یه غان غان که خاله فرزانه براش از همین جا خرید.دستت درد نکنه خاله

4

خاله ها که رفتن ما کلی تنها شدیم.حالا منتظر عیدیم که بیاد و ما بیاییم خونه بابا علی.

پی نوشت:1)خونه تکونی امسال به مادرم کمک میکنم.

2)راستی شر اون امنحانه از سر مادرم کم شد .الهی شکر.تا مرحله بعدی خدا بزرگه.قربون همتون.

3)برا همه بچه ها دعا کنید.الهی تو هیچ خونه ای بچه ای مریض و بد حال نشه.ماچ

 

 



موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 16:14 | چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط مامان پارسا

سلام من 18 ماهم داره تموم میشه و این کلمات رو میگم

بابا......بابا و بابا علی و بابا جون

ماما......مامان و مامان طاهره ومامان جون

اند......قند

آب.....آب

نون......نان

بوت......توپ

غان یا هان......ماشین

توتو .......تاب

هام........غذا

ددر.........بیرون رفتن

اه.........آشغال

جوجو.......پرنده

میو.........گربه

این چیه........این چیه

جیز.........خطرناک

نی نی.......هر بچه ای رو ببینه

اینج.........بیا اینجا بشین

پیشرفت داشتما.اهنگ هم هر چی دلتون بخواد میخونم.کارای خطرناک بسیار زیاد.مرتب یه جای زخمی تو بدنم هست.به کتاب علاقه نشون میدم و میارم مامانم برام بخونه.غذاهام همچنان چلو ماهیچه.سوپ و کلا هر چی مامانم اینا بخورن منم همراهی میکنم.شیر مادرم رو که حتما میخورم.همچنان به آشپزی علاقه مندم.هر جا بخوام برم بیام دست مامانم یا بابام رو میگیرم و میبرمشون سر موقعیت مورد نظر کمی بیل بیل میکنم تا متوجه بشن من چی میخوام.به غان غان بینهایت علاقه مندم.تا سوییچ ماشین رو میبینم دو در خونه حاضرم.عکس هم باید بگذاریم.اما من انقد الان به مامانم گیر میدم سر عکس انداختن که نگو....

 

 



موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 15:22 | دوشنبه 16 بهمن 1391 توسط مامان پارسا

سلام .ما مثلا قرارمون بود زود به زود بیاییم اما بلاخره کارایی هست که مادرمون باید انجام بده.مهمونیا،خواب،و....

این دیگه اخرین دفعه ای هست که سوار روروئک شدما.خودم میرفتم توش و ازش بیرون میومدم.مرتب هم دستم رو بوق ماشینش بود

1

من رو مهندس بیلی هم گاهی صدا میکنن

2

حاج عمو عموی بزرگ پدرومه از تبریز اومده بود تهران  .بعد از ناهار رفت تو اتاق لم داد منم دنبالش رفتم و خواستم بگم منم حاج پارسا خان هستما و ازش تقلید کردم تو لم دادن.مامان هم فوری دوربین اورد

3

و اینجا رفتیم خونه یکی از دوستای مادرم.بچه هاش منو کلی دوست دارن و باهام بازی کردن منم همه جای خونو رو زیر و رو کردم اینم پاپوشاشون هست.میخواستم بگم منم پاپوش دارما

4

این روزا ازمن عکس گرفتن خیلی سخت شده.یعنی دوربین باید دست من باشه نه مادرم. ما بعد از واکسن 18 ماهگی احتمالا بیاییم.فعلا بدرود



موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 15:20 | دوشنبه 16 بهمن 1391 توسط مامان پارسا

سلام به نظر میرسه از شریه امتحان گنده انشاله راحت شدیم.تا برنامه بعدی مادر محترم چی باشه.من تو این ماه گذشته در حال در اوردن 8 دندان هستم.به سختی ....هفته اخر دی ماه رو در سرزمین مادری گذراندم و چند روزی مادرم را هراهی کردم تا به اصفهان برود و امتحان لعنتی اش را بدهد.خاله فرزانه من را مراقبت کرد تا در خوابگاه دانشجویی دختران دست از پا خطا نکنم.چشمکاما بلاخره من کلی هوادار پیدا کردم.همه اول لپ منو میکشیدننیشخند

خونه بابا علی کلی با کفترا ،گلای پاسیو،خاله هام ،دختر خاله هام دوست بودم و باز ی میکردم.اینجا که اومدم خیلی سختمه اما بهر حال تا عید چیزی نمونده 8 هفتهتعجب

این عکسا مال روزایی که نیودیم.مامانم قول داد زود به زود بیاد

تولد پدرم.چه کیکی گرفتیما

1

اینم منو بابای مهربونم

2

اما یه پارسا تو زود پز جاش میشه

3

بقیه تو ادامه مطلبه



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:46 | جمعه 6 بهمن 1391 توسط مامان پارسا

سلام ممکنه چند وقتی به خاطر یه شرایطی ما کمتر بیاییم یا اصلا نیاییم.الان دیگه اول زمستونه.ما ماه دوم زمستون خیلی در خدمت شما هستیم .ضمنا تولد پدرم 5 دی یه جشن کوچولوی 3 نفره داریم جای همه خالی از الان.اینجا من یه جیپ آمریکایی یدک کش دارم

1

اما چند روزی خودمو به زور تو اون وسط مبل فرو میکنم اینجا گیر افتادم و کمک میخوام.اما مادرم رفته دوربین بیارهگریه

2

بدرودو در پناه حق



موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 16:42 | شنبه 2 دی 1391 توسط مامان پارسا

سلام.شب یلدا با این همه هندونه!!!!!

چرا دستت تو دهنته مامان

نمیدونم چرا منم انگشت به دهن موندم.شاید تو کف گل سرای پرینازم.و اینکه این چه سوسوله.بابا اینا چیه به سرت میزنی شدی مثل فیلم زاپنی هانیشخند

اما من یه هندونه ساده و خوشحالم که بیخودی میخندم

2

اینم یه قرمز و یه آبیچشمک

3

اما بابام با دو تا هندونه

4

اما میرسیم به سفره یلدا

5

این هندونه هم مال خودمه

6

اما یه دختر و یه پسر هندونه ای

7

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:36 | شنبه 2 دی 1391 توسط مامان پارسا

سلام من اگر دیر میام مقصر مادرمه.خودم بزرگ که بشم مرتب آپمعینک

در اوضاع نابسامان خرید و فروش ماشین من صاحب چندین نوع غان غان هستم .هواپیمای شخصی دارم .فقط مشکلم یه H هست رو پشت و بوم بابا علی اینا که فرود بیام وگرنه دوره خلبانی رو که گذروندمقهقهه

خودتون ملاحظه کنید

1

اما برید بقیه مطلب

 



ادامه مطلب...
موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 13:08 | چهارشنبه 29 آذر 1391 توسط مامان پارسا

سلام مجدد. من نهمین مرورایدم رو در آوردم به سختیگریهاما بلاخره گذشت.جونم بگه براتون من یزد معاینه دندونام هم رفتم.خانوم دکتره اعلام کرد که من چند ماه دیگه آسیابام رو در میارم.عجب سخت شدهاین دندون در آوردنکلافه (این شکل مامانم هست شبا که من مرتب بیدار میشم)

بابام که گاهی نمیتونه من کنترل کنه باهام کشتی میگیره. میدونید که خیلی ها همون اول تولد منوکشتی گیر خطاب کردن  مثلا حسن آقا پسر عموی مامانم.بابم اسم این فنون رو میگه سالتو بار انداز، زیریه خم و خلاصه یه اسمایی میگه.فیتیله پیچ میکنه .

راستی اینجا خیلی سرد شده. اون پا پوشا رو که حاضر نبودم یه لحظه تو پام بند کنم راحت میپوشم.پون دیدم مامانم هم میپوشه.بابام از اینکه من اونا رو میپوشم کلی کیف میکنه.تو مراسم کشتی هم پام هست نگاه کنید



ادامه مطلب...
موضوع : 12-18 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 8:25 | شنبه 18 آذر 1391 توسط مامان پارسا

من وقتی برگشتم اول همه چی رو گشت ببینم سر جاشون هستن

1

و اما پوشکام هم که هست بلخره اینا نباشن که نمیشه

2

و حالا

3

و مامان تصمیم گرفت منو ببره آتلیه شب چله و با لباس محلی و لباس هندونه ای ازم عکس بگیره که حتما اونو برا مامان طاهره میفرستمماچاین استخر همش در حال خالی شدن توسط منو پر شدن توسط مامانمهنیشخند



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:15 | شنبه 18 آذر 1391 توسط مامان پارسا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست