دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

22 بهمن به یمن تعطیلات و رهایی مادر از دفاع به اتفاق پدر جان سفری کوتاه برای دیدن خاله فاطمه مهربان که مدتی بستری شدن و خاله ها و بابا علی و مامان طاهره به ولایت مادر جانمان رفتیم.این هم اسب سواری من بر روی سلطان

 



ادامه مطلب...
موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 9:23 | شنبه 2 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

امسال آسمان تهران ساکن و آرام بود.برفی اندک و بارانی بی موقع.به امید رهایی از خشکسالی



ادامه مطلب...
موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 9:19 | شنبه 2 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

مهمونا ی عزیز که خانواده خاله فرزانه و خاله وجیهه با پسر خاله و خاله ماهی و مامان طاهره بودن اواخر د یماه اومدن تا برای جلسه دفاع مامانم هم پیش من بمونن که دفاع مامان به دلیل ریز گرهای خوزستان و کنسل شدن پرواز استاد داور به تعویق افتاد  اما من در هر صورت بهم خیلی خوش میگذره .اینجا با دایی اکبر  و دایی محمد رضا رفتیم رستوران اسفندیار و من غرق در اجرای کنسرت زنده هستم

به نظرتون اخم داره

اما یه ذره برف هم اومد که عکساش تو پست بعدی میاد



موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 9:09 | شنبه 2 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

گفتیم که رفتن ما اواخر آذ رماه به سرزمین مادری صورت گرفت آنجا خاله فرزانه منو به سرزمین لی لی پوت برد و کلی خوش گذشت

ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 9:05 | شنبه 2 اسفند 1393 توسط مامان پارسا



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط خانواده و دوستان نزدیک همان رمز قبلی




موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 23:42 | جمعه 1 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

سلام دوستان ما امسال شب چله متفاوتی را تجربه کردیم .

اول چون به سرزمین مادری رفتیم و ماندگار شدیم دوم پدر به دلیل مشغله همراهمان نبود و سوم اینکه به ما بسیارخوش گذشت

این هم سفره چله مامان طاهر و با با علی که عمرشان با عزت باد



موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 23:37 | جمعه 1 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

سلام .شاید اواخر آذر ماه بود که تصمیم گرفتیم چیزی بکاریم.به پارک سر کوچه رفتیم و خاک گرفتیم و لوبیای نیم وجبی در آن کاشتیم اما چون به سفر رفتیم ناتمام ماند این هم سند آن روز که توبسیار استقبال کردی

 



ادامه مطلب...
موضوع : 36-40 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 23:33 | جمعه 1 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

سلام عزیز مادر.

امدم از تجربه ام برایت بگویم .پارسا جان همیشه آنچه را که شروع کرده ای تمامش کن.نگذار تمام کردنش را نبینی ،اگر چه سخت ترین روز یا شادترین روز زندگیت باشد فرقی نمی کند مهم تمام شدن آن کار یا ان چیز است.

سعی کن همیشه در مراسم تولد و مرگ حاضر باشی آغاز و پایان مهم است چون تو فقط این گونه می توانی تمام شدن را باور کنی!!!چشمهایت را باز کن رو در روی ترسهایت بایست نگذار بر جانت غلبه کنند.نایستی تمام نمی شود.بگذار دنیا چشم د رچشم تو بایستد و  گرنه تو را ندید می گیرد و می رود!!!!

همیشه پایان هر کار حافظه ات را سوراخ کن تا در ک کنی که چرا شروع کردی!!بگذار دنیا یادش بماند تو با او چه کرده ای!!!پارسا برای همین در شروع هرکار به پایانش هم فقط کمی فکر کن !!!!

پی نوشت : داشتم به خاله مائده ات میگفتم که رو بروی کارهایی که ا زآن واهمه دارد بایستد که چنین برایت نگاشتم



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 23:27 | جمعه 1 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

امروز 20 بهمن 93 پارسا سه سال و شش ماه دارد.قدش 105 سانتیمتر و وزنش بین 16 و 17 باید باشد.اما روحش

روحش صاف و صیقلی است بال دارد برای پرواز من نمیتوانم ببینمش .دلش یک موجود چند سانتیمتری است اما خیلی بزرگ و قوی است این را از آن شبی و روزی فهمیدم که نه من و نه پدرش پیشش نبودیم و او تمام روز را به قول عمه اش غصه دار ما بود و هیچ نگفته بود.

صورتی مهربان دارد که دوباره 3 هفته پیش در یک اتفاق الکی پیشانیش آسیب دید و احتمالا یه نشان دیگر در آن قسمت پیشانیش بماند!!!!

چشمانی دارد مظلوم  و پر انگیزه .حواسی دارد خیلی خیلی جمع ،با دقت  تمام و بی نظیر،عشق ماشین سواری است

آرزویش داشتن اسبی سفید است که نامش سلطان است .باید حتما هم از مادیون باشد.از گرگ بی نهایت متنفر است و اصلا با پلیس ها میانه خوبی ندارد!!!!!

همه اینها را از پارسا گفتم اما باور کن خیلی چیزها را نگفتم  این سه سال و نیمه خیلی حرفها دارد.خدایا او را به ما ببخش.

سه سال و نیمه من یعنی تمام وجود من

سه سال و نیمه من یعنی آدم کوچکی که خیلی تصمیمها می گیرد

سه سال و نیمه من یعنی پارسای مهربانی که از من فقط لبخند میخواهد و لبخند

سه سال و نیمه من یعنی یک دنیا مهربانی و شادی

یعنی محبت از اعماق وجود

یعنی وقتی من هستم خیلی چیزها دیگر نیست

مهربان مادر،نبات مادر ،عزیزیکم بارها و بارها دوستت دارم

خدایا حافظش باش

پی نوشت : این متن را برایش خواندم فکر میکنید اخرش چه گفت : گفت مامان اشک دارم میریزمعینک



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:48 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان پارسا

یا حق

دلیل این خانه تویی پارسا

وقتی دلیلِ این خانه  کوچک فرشته ای چون تو باشد...پس همیشه دلیلی برای  دل نوشته ها ی مادری مثل من  هست

تو دلیلی...پس من و انگشتهایم  اینجاییم

مگر می شود تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد؟

درست این روزها که شیرینیِ وجودت لحظه به لحظه  است.... من فرصت نکردم از تو بنویسم مادر جان.

اما دفاعم که گذشت (16 بهمن )کمی سبکتر شدم از تو بیشتر در خانه ات خواهم نوشت

از کلاس عمو هادی که می روی

از رسیده تر شدن ذهنت

از دنیای شیرین با تو بودن.از آمدن مهمانهایمان .سفرهایمان از رفتن و بودن آدمهای اطرافت .

پارسا میدانی بچه که داشته باشی یک دفعه زندگى یک درجه از اهمیتش را از دست مى دهد و مى رود در مقام دوم. همه چیز به جز آن کودکی که به دنیا آورده اى، مى رود در درجه ى دوم اهمیت.این را کسانی باور می کنند که حداقل یک بچه داشته باشند!!!

پارسا خواستم برایت بگویم که هنوز هم به دنیا امدنت بهترین اتفاق زندگیم هست خواستم بگویم دفاع دکتری هم خیلی تلخ و لزج است.خیلی باید مواظب پله ها بود مادر جان.

خدایا محفوظمان بدار.

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:32 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان پارسا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست