مادرانه های مادرم
دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

سلام عزیز مادر.

امدم از تجربه ام برایت بگویم .پارسا جان همیشه آنچه را که شروع کرده ای تمامش کن.نگذار تمام کردنش را نبینی ،اگر چه سخت ترین روز یا شادترین روز زندگیت باشد فرقی نمی کند مهم تمام شدن آن کار یا ان چیز است.

سعی کن همیشه در مراسم تولد و مرگ حاضر باشی آغاز و پایان مهم است چون تو فقط این گونه می توانی تمام شدن را باور کنی!!!چشمهایت را باز کن رو در روی ترسهایت بایست نگذار بر جانت غلبه کنند.نایستی تمام نمی شود.بگذار دنیا چشم د رچشم تو بایستد و  گرنه تو را ندید می گیرد و می رود!!!!

همیشه پایان هر کار حافظه ات را سوراخ کن تا در ک کنی که چرا شروع کردی!!بگذار دنیا یادش بماند تو با او چه کرده ای!!!پارسا برای همین در شروع هرکار به پایانش هم فقط کمی فکر کن !!!!

پی نوشت : داشتم به خاله مائده ات میگفتم که رو بروی کارهایی که ا زآن واهمه دارد بایستد که چنین برایت نگاشتم



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 23:27 | جمعه 1 اسفند 1393 توسط مامان پارسا

امروز 20 بهمن 93 پارسا سه سال و شش ماه دارد.قدش 105 سانتیمتر و وزنش بین 16 و 17 باید باشد.اما روحش

روحش صاف و صیقلی است بال دارد برای پرواز من نمیتوانم ببینمش .دلش یک موجود چند سانتیمتری است اما خیلی بزرگ و قوی است این را از آن شبی و روزی فهمیدم که نه من و نه پدرش پیشش نبودیم و او تمام روز را به قول عمه اش غصه دار ما بود و هیچ نگفته بود.

صورتی مهربان دارد که دوباره 3 هفته پیش در یک اتفاق الکی پیشانیش آسیب دید و احتمالا یه نشان دیگر در آن قسمت پیشانیش بماند!!!!

چشمانی دارد مظلوم  و پر انگیزه .حواسی دارد خیلی خیلی جمع ،با دقت  تمام و بی نظیر،عشق ماشین سواری است

آرزویش داشتن اسبی سفید است که نامش سلطان است .باید حتما هم از مادیون باشد.از گرگ بی نهایت متنفر است و اصلا با پلیس ها میانه خوبی ندارد!!!!!

همه اینها را از پارسا گفتم اما باور کن خیلی چیزها را نگفتم  این سه سال و نیمه خیلی حرفها دارد.خدایا او را به ما ببخش.

سه سال و نیمه من یعنی تمام وجود من

سه سال و نیمه من یعنی آدم کوچکی که خیلی تصمیمها می گیرد

سه سال و نیمه من یعنی پارسای مهربانی که از من فقط لبخند میخواهد و لبخند

سه سال و نیمه من یعنی یک دنیا مهربانی و شادی

یعنی محبت از اعماق وجود

یعنی وقتی من هستم خیلی چیزها دیگر نیست

مهربان مادر،نبات مادر ،عزیزیکم بارها و بارها دوستت دارم

خدایا حافظش باش

پی نوشت : این متن را برایش خواندم فکر میکنید اخرش چه گفت : گفت مامان اشک دارم میریزمعینک



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:48 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان پارسا

یا حق

دلیل این خانه تویی پارسا

وقتی دلیلِ این خانه  کوچک فرشته ای چون تو باشد...پس همیشه دلیلی برای  دل نوشته ها ی مادری مثل من  هست

تو دلیلی...پس من و انگشتهایم  اینجاییم

مگر می شود تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد؟

درست این روزها که شیرینیِ وجودت لحظه به لحظه  است.... من فرصت نکردم از تو بنویسم مادر جان.

اما دفاعم که گذشت (16 بهمن )کمی سبکتر شدم از تو بیشتر در خانه ات خواهم نوشت

از کلاس عمو هادی که می روی

از رسیده تر شدن ذهنت

از دنیای شیرین با تو بودن.از آمدن مهمانهایمان .سفرهایمان از رفتن و بودن آدمهای اطرافت .

پارسا میدانی بچه که داشته باشی یک دفعه زندگى یک درجه از اهمیتش را از دست مى دهد و مى رود در مقام دوم. همه چیز به جز آن کودکی که به دنیا آورده اى، مى رود در درجه ى دوم اهمیت.این را کسانی باور می کنند که حداقل یک بچه داشته باشند!!!

پارسا خواستم برایت بگویم که هنوز هم به دنیا امدنت بهترین اتفاق زندگیم هست خواستم بگویم دفاع دکتری هم خیلی تلخ و لزج است.خیلی باید مواظب پله ها بود مادر جان.

خدایا محفوظمان بدار.

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:32 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامان پارسا

سلام پارسای مادر.سلام به روی ماهت ان هنگام که متولد شدی و امروز که بالنده ای

سلام به تمام سلولهای وجودت ان روز که از شیره جانم مکیدی و امروز که قد کشیدنت را میبینم

سلام به لبهای تشنه ات هنگام به دنیا آمدن و و امروز به لبهای قلوه ایت که با حرف زدن دلم را به نا جا آباد میبرد

خوش امدی مادر بارها و بارها خوش آمدی صفا را به وجودم اوردمی،کوچکم کردی هم قد خودت، تاآسمانهایم بردی با نگاهت

جـــــانِ مادر...شیشه ی عمرِ مادر...سه سال نفس به نفسِ هم...هر شب و هر روز....زندگی کردیم... سه سال عشق کردیم و خندیدیم و زندگی کردیم.

و تو بی مثالِ دنیایم....به یقین حقِ فرزندی را ادا کردی...کامل بودی برایم و منِ تشنه را سیراب کردی...سه سال را جرعه جرعه نوشیدم و روحم را تازه کردم...سه سالی که لحظه لحظه اش حک شد! معجزه هایی را شاهد بودم که دلیلش بودی

پیامبر سه ساله ام...فهماندی ام اعتمادِ محض داشته باشم به همان که خلقم کرده...آموختی ام پاداشِ کم ارزش ترین کارها لبخند است...یادم دادی ببخشم و فراموش کنم و دوباره دنیا را بسازم...یادم دادی ساده بگیر م و آرام باشم...نشانم دادی مهربانی حد و مرز ندارد...من این سه سال دیدم که دنیای تو کینه و تلافی و قهر و حرص ندارد...دنیای تو بدی ندارد...دنیای تو هرچه دارد...هرچه باشد....با یک دالی موشه عوض می شود...گریه هایت به  خنده تبدیل می شود...قهرت به آشتی و حسادتت به مهر...دنیایت به زیبایی خـــداست.

مقدس ترین روزهای عمرم این سه سال بود....دانشگاهی بود که مدرکش همین آرامش و لبخند و شادیت است..

پارسای پارسایم...هرچه بود گذشت...کم و زیادش...همین تلاش برای زیستن..برای عاشقانه زیستن، این سه سال را برایم نورانی کرد...تو که خوبِ مطلق بودی...بدی های من را به بزرگ بودنِ پاکی ات ببخش...

خدایا پارسا را به من و پدرش ببخش.خدایا حافظ وجودش باش خدایا سلامتش دار،خدایا جزء دانایان روزگار قرارش بده،خدایا به تو میسپارمش

امروز برایت تولد 3 سالگی میکیرم .خودت خواسته ای که زنبوری باشد.کیکت تزیینات خانه باد بادکها ،کلاهت .تو هم زنبور شیرین خانه مایی که تنها کاری که بلد نیست نیش زدن است اما به عوضش تمام عسلهای دنیارا می سازد.به زودی عکسهایت را خواهم گذاشت

پی نوشت 1:گفته بودم تولد 3 سالگین را در سرزمین خودم میگیرم اما نشد .گفته بودم گاهی مشکلات فقط مال زندگی کردن در تهران است

پی نوشت 2:خوشحالم که از بین خاله هایت خاله بزرگه قدم بر دیده گذاشت و با خانواده اش به تولد تو رسیدن و بسیار کمک کردن

پی نوشت 3: از عمه کوچیکه خودم بسیار ممنونم که صبح رو زتولدت  او نیز در کنار تمام خاله ها و مامان طاهره به تو تولدت را تبریک گفت

سعی میکنیم زودی بیاییم

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 16:01 | دوشنبه 20 مرداد 1393 توسط مامان پارسا

سلام پسرک.عزیزک.قندک.ماهک.نباتم عمرم نفسم.

دهم رمضان المبارک هر سال من تورا به دنیا می آورم.میبویمت.میبوسمت. و بارها و بارها خدارا شکر میکنممن در نفس هایِ تو زندگی میکنم...نباشی هوا نیست! نباشی هوا نیست!

خدا حافظت باشد پارسای مادر من چه کاره ام.

این روزها سرم شلوغ است .تزم به جاهای باریکی رسیده و بدو بدو داردو چاپ مقاله دارد و ....موضوعات زیادی برای درگیر شدن هست که مال زندگی در تهران است.همین و بس.دیگر چه بگویم

5 تیرماه امسال به خانه پدری رفتیم و مغز بادام اول _بها رخانوم _را راهی سفری کردیم که حالا حالاها باید  بهارش برود و بدود.6 تیرماه مراسم بود و خانواده پدری تو نیز پارسا جان به محفل آمده بودند.بعد از مراسم ما چند روز دیگر هم ماندیم و بعد با خاله مائده برگشتیم تهران.خوب بود و خوش گذشت مخصوصا تو که با تمام اهالی آن خانه به نوعی عجینی.و بارک الله به خدایی که این محبت را د ردل آدمیان دور و نزدیک می کارد که ما بندگان خدا در همه چیزش مانده یم

عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:27 | شنبه 4 مرداد 1393 توسط مامان پارسا

سلام .ما اومدیم تا عکسای مسافرت 14 و 15 خرداد به سرزمین مادری رو بگذاریم.اما اول مادرمون یه صحبتهایی دارن انگار:

پارسا شده ای همه زندگیمان،محور زندگیمان،می دوی می پری ،با نشاطی اظها رنظر میکنی،فکر میکنی

مامان ازم بپرس به چی فکر میکنم .پسرم به چی فکر میکنی  ؟ به هیچی

احساسات تو غلیظ و عجیب است .حرکات چشمانت عجیب تر وقتی با حرکات چشم می گویی ولش کن نمیخوامش

 میخواهم برایت قصه بگویم  شروع میکنم ما میخواستیم یه پارسا داشته باشیم خدا بهمون داد بعد خاله ها و با باعلی و مامان طاهره خوشحال شدن که یه کوچولو میاد خونمون یهو میبینم زدی زیر گریه پارسای مامان ناراحتت کردم میگی دلم تنگ شده

حساس شده ای صدایم بالا برود میگویی باشه بلند نگو ناراحتم میکنی

میخواهی برایت چیزی بگیریم می گویی مامان دلت میخواد من اونو داشته باشم

میخواهی به پارک بروی :مامن دلت میخواد من برم سوار سرسره بشم

تو پارک میخواهی با بچه ها دوست شوی.انگار بازی کردن و بدو بدو را به وسایل پارک ترجیح میدهی

دستانم را گاهی میبوسی و میگویی دوستت دارم مامان خوشگلم بعد اضافه میکنی به منم بگو خوشگلم

هنوز هم گاهی "ر" را " ل" تلفظ میکنی خیلی دوست دارم بشنوم اما اصلاح میکنم می گویی تو لاه پله بریم،بلو خونتون

مامان مردا باید برن سرکار خانوما میرن دانشگاه مثلا تو برو دانشگاه من و بابا میریم سر کار (ما مردیم دیده ( به جای دیگه )

پارسا شده ای گوش این خانه تمام حرفها را میتوانی از اولین کلمه متوجه شوی خیلی مواظبیم

از کلمات شدا (جدا  با تنوین روی الف )خیلی استفاده میکنی و هر لحظه منتظر شنیدن این کلمه ام

همچنان به ماشین علاقه مندی و روزهایی هست که از داشتن سمند ناراحتی و مایل به عوض کردن ماشینمان هستی

زبانت طعم زندگی ما را عوض کرده باش و برایمان دلبری کن

خدایا شکرت شکرت

 

 

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 1:42 | پنجشنبه 29 خرداد 1393 توسط مامان پارسا

یادم هست دو سال پیش تو 9  ماهه بودی و 28 اردیبهشت عقد کنان خاله وجیهه بود

یادم هست سال پیش 25 اردیبهشت عروسی خاله وجیهه بود

یادم هست سال 87 آبان ماه دفاع ارشدم بود.آن شب را تا صبح نخوابیدم .نگران بودم و این خاله وجیهه بود که کنارم بود

پدرم ،مادرم ،خواهرم و غزاله اش ،شوهر خواهر بزرگم همه آمده بودند تا در دفاع شرکت کنند.فارغ التحصیل شدم . بلافاصله مهرماهش دوباره دانشجو بودم.روزگار چقدر تند میگذرد.

اما دیروز 28 اردیبشهت خاله وجیهه ات دفاع میکند یک موضوع مهم و شاخص در استان را !!!دلم میخواست همه زحماتی که او کشید برایش کمی جبران کنم اما دوری راه نگذاشت.تبریکم را بپذیر.امیدوارم نقطه های عطف دیرگری از زندگیت از این تابع شروع شود.

داشتم فکر میکردم تو با اینکه از خیلی ها  به لحاظ سنی کوچکتری اما چهارمین نفری از فامیل بزرگمان بودی که ارشدت را دفاع کردی.بزرگترها پشت سرت منتظرند!!!!



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 8:06 | دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

سلام.چند روز پیش رفته بودیم پارک ملی خجیر.اونجا عمه بزرگش ازش پرسید

-پارسا مامانتو چقددوست داری؟

500 تومان

-باباتو چقدر ؟

2000 تومان

بابا علی رو چقدر ؟

5000 تومان

مامان طاهره رو ؟

2000 تومان

آجی غزاله رو ؟

10000 تومان

خاله وجیهه رو ؟

5000 تومان!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونی آجی غزاله رو خیلی دوست دارم

پارسا ازم بعد نمازم میپرسه:

-مامان برا کی دعا میکنی ؟

برا تو برا بابات برا خودم

-مامان میشه برا خاله فرزانه و آجی غزاله دعا کنی

چرا نمیشه دعا میکنم

-مامان پس منم برا خاله مائده ،بابا علی و مامان طاهره دعا میکنم

از اتاق رفت بیرون و دوباره برگشت

-یادم رفته بود برا دایی اکبر و دایی محسن و خاله وجیهه دعا کنم .

خوب پسرم دعا کن.دستاشو میگیره بالا و یه چیزی زیر لب میگه.

چه دعایی میکنی پارسا؟

-نمیدونم .خاله فرزانه گفته برا همه دعا کن!!!!!!!!!!!!

از اتاق میره بیرون و با عجله بر میگرده.

-دوباره یادم رفت خاله فاطمه  و دایی سید محمد هم دعا میکنم

دعا کردن هم اینطوری خوبه مادر.یهو یه جایی از ذهن بچه ای پاک رد بشی .برای منم دعا کن پارسا

 


 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 7:57 | دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

سلام پارسا جون.هنوز 33 ماهت تموم نشده بود که به اتفاق خاله وجیهه و دایی سید محمد روز 14 اردیبهشت 93 رفتیم نمایشگاه کتاب.اونجا خیلی باهامون همراهی کردی توضیحش مفصله .اما یهو یه آقایی که بعدا فهمیدیم آقای اصغر خمسه هست اومد و از ت چند تا عکس گرفت که رفت رو خبرگزاری مهر نشست

http://www.mehrnews.com/detail/Photo/2284905#ad-image-15

پاینده باشی.به زودی با کلی عکس و خاطره میام



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 7:59 | سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

آرزو کن پارسای من

آرزو بر هیچ کس عیب نیست

دعا کن و از خدا بخواه

آرزوی سلامتی و خنده و خوشی و خوشبختی. آرزوی باز شدن گره های ریز ودرشت، آرزوی حل شدن گرفتاری ها. آرزو برا ی گشایش و فقط گشایش، که گره های بسته زندگی آدم ها را بسته تر و کم حجم تر  می کند .

 آرزوی خوشبختی دخترها وپسرها. آرزوی شرمنده نشدن هیچ مردی در برابر خانواده اش. آرزوی مادر شدن تمام زنهای منتظر. آرزوی صبر و صبوری . آرزوی مهربانی.آرزوی محبت های بی دلیل. آرزوی خوش خلقی های بی اندازه. آرزوی رزق و روزی حلال فراوان. آرزوی آشیانه ی گرم و با صفا. آرزوی
دیدن دوباره  خانه ی خدا و زیارت مشهد و کربلا. آرزوی دل بی غصه برای پدر و مادرها. آرزوی دوستی همیشگی با خدا...

پارسا دعا کن که زندگی  خوب بگذرد که شیخ بهایی گفت چون میگذرد خوب است!!! دعا کن انها که نمک خورده اند و نمکدان شکسته اند بروند و پشت سرشان هم نگاه نکنند.دعا کن روزگار امان بدهد!!!

پارسا دعا کن سال جدید سال عطف خانواده امان باشد.دعا کن روزها یی که میگذرند ندای آرامش آینده تو باشد.پارسا برای باغ کشاورزان برای سنگهای کوهها برای خانه های بی سرنشین برای درد دلهای  آدمهای بزرگی که همه کوچکشان میپندارند برای آنها که ثروتمند و با سخاوتند  و برای همه کودکان دنیا  و دعا کن .

برای من نیز  دعا کن پسرم ، من شبیه یک درختم درختی که خیلی تلاش کرده تا بالنده شود برایم دعا کن مادر.

 

منتظر برآورده شدن دعاهایت هستم مادر

پیشاپیش عید دوستان مبارک



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:26 | سه شنبه 27 اسفند 1392 توسط مامان پارسا
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست