دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

ما هر سال بعد از ماه رمضون به افتخار پدر جان به دیارش میرویم تا او نیز در ولایتش نفسی بکشد اما امسال روز عید فطر راه افتادیم و مسیر 2 ساعته تا قزوین را 8 ساعت پیمویم یعنی فاجعه.ماشینها انگار همه ریخته بودند در آن اتوبان لعنتی که پایان  نداشت 15 ساعت را درمسیر بودیم تا رسیدیم اما انجا علاوه بر عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگم مامان طاهر و بابا علی و خاله مائده نیز به ما پیوستند و اوقات خوبی داشتیم.

و من را در حالتهای مختلف در باغ ببینید



ادامه مطلب...
موضوع : 24-36 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 18:00 | چهارشنبه 22 مرداد 1393 توسط مامان پارسا

سلام پارسای مادر.سلام به روی ماهت ان هنگام که متولد شدی و امروز که بالنده ای

سلام به تمام سلولهای وجودت ان روز که از شیره جانم مکیدی و امروز که قد کشیدنت را میبینم

سلام به لبهای تشنه ات هنگام به دنیا آمدن و و امروز به لبهای قلوه ایت که با حرف زدن دلم را به نا جا آباد میبرد

خوش امدی مادر بارها و بارها خوش آمدی صفا را به وجودم اوردمی،کوچکم کردی هم قد خودت، تاآسمانهایم بردی با نگاهت

جـــــانِ مادر...شیشه ی عمرِ مادر...سه سال نفس به نفسِ هم...هر شب و هر روز....زندگی کردیم... سه سال عشق کردیم و خندیدیم و زندگی کردیم.

و تو بی مثالِ دنیایم....به یقین حقِ فرزندی را ادا کردی...کامل بودی برایم و منِ تشنه را سیراب کردی...سه سال را جرعه جرعه نوشیدم و روحم را تازه کردم...سه سالی که لحظه لحظه اش حک شد! معجزه هایی را شاهد بودم که دلیلش بودی

پیامبر سه ساله ام...فهماندی ام اعتمادِ محض داشته باشم به همان که خلقم کرده...آموختی ام پاداشِ کم ارزش ترین کارها لبخند است...یادم دادی ببخشم و فراموش کنم و دوباره دنیا را بسازم...یادم دادی ساده بگیر م و آرام باشم...نشانم دادی مهربانی حد و مرز ندارد...من این سه سال دیدم که دنیای تو کینه و تلافی و قهر و حرص ندارد...دنیای تو بدی ندارد...دنیای تو هرچه دارد...هرچه باشد....با یک دالی موشه عوض می شود...گریه هایت به  خنده تبدیل می شود...قهرت به آشتی و حسادتت به مهر...دنیایت به زیبایی خـــداست.

مقدس ترین روزهای عمرم این سه سال بود....دانشگاهی بود که مدرکش همین آرامش و لبخند و شادیت است..

پارسای پارسایم...هرچه بود گذشت...کم و زیادش...همین تلاش برای زیستن..برای عاشقانه زیستن، این سه سال را برایم نورانی کرد...تو که خوبِ مطلق بودی...بدی های من را به بزرگ بودنِ پاکی ات ببخش...

خدایا پارسا را به من و پدرش ببخش.خدایا حافظ وجودش باش خدایا سلامتش دار،خدایا جزء دانایان روزگار قرارش بده،خدایا به تو میسپارمش

امروز برایت تولد 3 سالگی میکیرم .خودت خواسته ای که زنبوری باشد.کیکت تزیینات خانه باد بادکها ،کلاهت .تو هم زنبور شیرین خانه مایی که تنها کاری که بلد نیست نیش زدن است اما به عوضش تمام عسلهای دنیارا می سازد.به زودی عکسهایت را خواهم گذاشت

پی نوشت 1:گفته بودم تولد 3 سالگین را در سرزمین خودم میگیرم اما نشد .گفته بودم گاهی مشکلات فقط مال زندگی کردن در تهران است

پی نوشت 2:خوشحالم که از بین خاله هایت خاله بزرگه قدم بر دیده گذاشت و با خانواده اش به تولد تو رسیدن و بسیار کمک کردن

پی نوشت 3: از عمه کوچیکه خودم بسیار ممنونم که صبح رو زتولدت  او نیز در کنار تمام خاله ها و مامان طاهره به تو تولدت را تبریک گفت

سعی میکنیم زودی بیاییم

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 16:01 | دوشنبه 20 مرداد 1393 توسط مامان پارسا

سلام پسرک.عزیزک.قندک.ماهک.نباتم عمرم نفسم.

دهم رمضان المبارک هر سال من تورا به دنیا می آورم.میبویمت.میبوسمت. و بارها و بارها خدارا شکر میکنممن در نفس هایِ تو زندگی میکنم...نباشی هوا نیست! نباشی هوا نیست!

خدا حافظت باشد پارسای مادر من چه کاره ام.

این روزها سرم شلوغ است .تزم به جاهای باریکی رسیده و بدو بدو داردو چاپ مقاله دارد و ....موضوعات زیادی برای درگیر شدن هست که مال زندگی در تهران است.همین و بس.دیگر چه بگویم

5 تیرماه امسال به خانه پدری رفتیم و مغز بادام اول _بها رخانوم _را راهی سفری کردیم که حالا حالاها باید  بهارش برود و بدود.6 تیرماه مراسم بود و خانواده پدری تو نیز پارسا جان به محفل آمده بودند.بعد از مراسم ما چند روز دیگر هم ماندیم و بعد با خاله مائده برگشتیم تهران.خوب بود و خوش گذشت مخصوصا تو که با تمام اهالی آن خانه به نوعی عجینی.و بارک الله به خدایی که این محبت را د ردل آدمیان دور و نزدیک می کارد که ما بندگان خدا در همه چیزش مانده یم

عکسها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 17:27 | شنبه 4 مرداد 1393 توسط مامان پارسا

از بس خوش سفریم ما را همیشه به سفر میبرند آنهم سرزمین مادری که کیفمان را کوک میکند

ما خوشحالیم و سر خوش که توت از درخت به زمین میاید و ما در گرفتن چادر زیر درخت سهیمیم

و حالا صورتمان رو به آسمان است تا از درخت فروتنی ببارد

و البته به چوب جمع کردن چون تخصص ما کباب است

و در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:59 | پنجشنبه 29 خرداد 1393 توسط مامان پارسا

سلام .ما اومدیم تا عکسای مسافرت 14 و 15 خرداد به سرزمین مادری رو بگذاریم.اما اول مادرمون یه صحبتهایی دارن انگار:

پارسا شده ای همه زندگیمان،محور زندگیمان،می دوی می پری ،با نشاطی اظها رنظر میکنی،فکر میکنی

مامان ازم بپرس به چی فکر میکنم .پسرم به چی فکر میکنی  ؟ به هیچی

احساسات تو غلیظ و عجیب است .حرکات چشمانت عجیب تر وقتی با حرکات چشم می گویی ولش کن نمیخوامش

 میخواهم برایت قصه بگویم  شروع میکنم ما میخواستیم یه پارسا داشته باشیم خدا بهمون داد بعد خاله ها و با باعلی و مامان طاهره خوشحال شدن که یه کوچولو میاد خونمون یهو میبینم زدی زیر گریه پارسای مامان ناراحتت کردم میگی دلم تنگ شده

حساس شده ای صدایم بالا برود میگویی باشه بلند نگو ناراحتم میکنی

میخواهی برایت چیزی بگیریم می گویی مامان دلت میخواد من اونو داشته باشم

میخواهی به پارک بروی :مامن دلت میخواد من برم سوار سرسره بشم

تو پارک میخواهی با بچه ها دوست شوی.انگار بازی کردن و بدو بدو را به وسایل پارک ترجیح میدهی

دستانم را گاهی میبوسی و میگویی دوستت دارم مامان خوشگلم بعد اضافه میکنی به منم بگو خوشگلم

هنوز هم گاهی "ر" را " ل" تلفظ میکنی خیلی دوست دارم بشنوم اما اصلاح میکنم می گویی تو لاه پله بریم،بلو خونتون

مامان مردا باید برن سرکار خانوما میرن دانشگاه مثلا تو برو دانشگاه من و بابا میریم سر کار (ما مردیم دیده ( به جای دیگه )

پارسا شده ای گوش این خانه تمام حرفها را میتوانی از اولین کلمه متوجه شوی خیلی مواظبیم

از کلمات شدا (جدا  با تنوین روی الف )خیلی استفاده میکنی و هر لحظه منتظر شنیدن این کلمه ام

همچنان به ماشین علاقه مندی و روزهایی هست که از داشتن سمند ناراحتی و مایل به عوض کردن ماشینمان هستی

زبانت طعم زندگی ما را عوض کرده باش و برایمان دلبری کن

خدایا شکرت شکرت

 

 

 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 1:42 | پنجشنبه 29 خرداد 1393 توسط مامان پارسا

من فکر می کنم مادرها، خدایان کوچک روی زمین اند. یک جور خدای مجسّم. خدایی که می شود دید،صدایش را شنید ، یک وقت هایی  بغلش کرد ، سرش داد زد ، برایش ناز کرد... .یک جور خدای خوب شبیه همان خدای بزرگ و بلند مرتبه ، که خوبی هایمان را بیشتر از بدی هایمان می بیند، که عیب هایمان را می پوشاند ، که هوایمان را دارد... .

آن وقت ها که بچه بودم، فکر می کردم حالا چرا این طوری؟ یکی مرد بشود و یکی زن. عروسی کنند و بچه بیاوَرَ(ند)؟!

نه! معلوم است که نه!

مرد که بچه نمی آورد.زن بچه می آورد. زن بچه را به دل می کشد، نُه روز،نُه هفته ،نُه ماه... . بچه هر روز توی دلش تکان می خورد.هر روز لگد می زند و زن هر روز نفسش بند می آید. بچه که می آید، زندگی می آید،خنده های از ته دل می آید، گی گی لی کردن و قلقلک دادن می آید

.اما بچه که همه اش خنده و بوی شیر نیست. همه اش قام قوم کردن و دلبرانگی نیست.همه اش چهار دست و پا راه رفتن و تاتی تاتی کردن و عشوه آمدن نیست.

بچه شب نخوابیدن هم دارد. بچه (اصلاً ) نخوابیدن هم دارد.بچه بوی ادرار هم دارد. بچه ، خیلی چیزهای دیگر هم دارد. نشسته ای داری ته تیگ زعفرانی می خوری و قیمه ی لیمو عمانی دار، که حس می کنی باید بروی مدفوع دخترت را بشوری یا پسرت را یا جفتشان را . بعد آن وقت دیگر دلت نه زعفران می خواهد نه لیمو عمانی.اما..می خندی توی صورتش.دست می کشی روی سرش و می گویی:عیبی نداره، بزرگ می شی کم کم.

بچه چیزهای دیگر هم دارد. بچه بالا آوردن شیر روی موهای تازه رنگ شده و لباس شیک مهمانی را هم دارد. بچه تب می کند.بچه مریض می شود. بچه سرما می خورد. بچه اسهال و استفراغ می گیرد.بچه از پله می افتد.بچه مدرسه می رود و تو باید دعواهای دوستانه، مشق ننوشتن ها، نق زدن ها، توی راه ماندن ها ، امتحان ها و خیلی چیزهای دیگرش را جمع و جور کنی. بچه دانشجو می شود توی یک شهر دیگر. بچه عاشق هم می شود یک وقت هایی. بچه ته تهش اصلا می رود دنبال یک چشم وابروی مشکی یا زلف تاب دار و تو باید بمانی و تو .مثل خدا...مثل همان وقت های قصه های کودکی ...یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود..

بفرستش برود تا مادری اینگونه نیز تجربه کنی خواهر.امیدوارم روزهایت طلایی تر از امروز و دیروزت شود



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:45 | شنبه 24 خرداد 1393 توسط مامان پارسا

یادم هست دو سال پیش تو 9  ماهه بودی و 28 اردیبهشت عقد کنان خاله وجیهه بود

یادم هست سال پیش 25 اردیبهشت عروسی خاله وجیهه بود

یادم هست سال 87 آبان ماه دفاع ارشدم بود.آن شب را تا صبح نخوابیدم .نگران بودم و این خاله وجیهه بود که کنارم بود

پدرم ،مادرم ،خواهرم و غزاله اش ،شوهر خواهر بزرگم همه آمده بودند تا در دفاع شرکت کنند.فارغ التحصیل شدم . بلافاصله مهرماهش دوباره دانشجو بودم.روزگار چقدر تند میگذرد.

اما دیروز 28 اردیبشهت خاله وجیهه ات دفاع میکند یک موضوع مهم و شاخص در استان را !!!دلم میخواست همه زحماتی که او کشید برایش کمی جبران کنم اما دوری راه نگذاشت.تبریکم را بپذیر.امیدوارم نقطه های عطف دیرگری از زندگیت از این تابع شروع شود.

داشتم فکر میکردم تو با اینکه از خیلی ها  به لحاظ سنی کوچکتری اما چهارمین نفری از فامیل بزرگمان بودی که ارشدت را دفاع کردی.بزرگترها پشت سرت منتظرند!!!!



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 8:06 | دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

سلام.چند روز پیش رفته بودیم پارک ملی خجیر.اونجا عمه بزرگش ازش پرسید

-پارسا مامانتو چقددوست داری؟

500 تومان

-باباتو چقدر ؟

2000 تومان

بابا علی رو چقدر ؟

5000 تومان

مامان طاهره رو ؟

2000 تومان

آجی غزاله رو ؟

10000 تومان

خاله وجیهه رو ؟

5000 تومان!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونی آجی غزاله رو خیلی دوست دارم

پارسا ازم بعد نمازم میپرسه:

-مامان برا کی دعا میکنی ؟

برا تو برا بابات برا خودم

-مامان میشه برا خاله فرزانه و آجی غزاله دعا کنی

چرا نمیشه دعا میکنم

-مامان پس منم برا خاله مائده ،بابا علی و مامان طاهره دعا میکنم

از اتاق رفت بیرون و دوباره برگشت

-یادم رفته بود برا دایی اکبر و دایی محسن و خاله وجیهه دعا کنم .

خوب پسرم دعا کن.دستاشو میگیره بالا و یه چیزی زیر لب میگه.

چه دعایی میکنی پارسا؟

-نمیدونم .خاله فرزانه گفته برا همه دعا کن!!!!!!!!!!!!

از اتاق میره بیرون و با عجله بر میگرده.

-دوباره یادم رفت خاله فاطمه  و دایی سید محمد هم دعا میکنم

دعا کردن هم اینطوری خوبه مادر.یهو یه جایی از ذهن بچه ای پاک رد بشی .برای منم دعا کن پارسا

 


 



موضوع : مادرانه های مادرم

نوشته شده در تاريخ 7:57 | دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

سلام.اینم کتابای من

کتابای علمی از نشر قدیانی ،کتابای فرانکلین از پیک دبیران ،کتابای شغلهای من و کتابی که خودت انتخاب کردی نشر افق کتابهای فندق

 



ادامه مطلب...
موضوع : 24-36 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 8:30 | پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا

سلام.جونم بگه براتون این نمایشگاه کتاب خاص بود جون من درکم از کتاب فرق کرده.خاله وجیهه و دایی سید محمد مرتب ازم عکس میگرفتن.خربگزاری ازم عکس گرفت و رفت رو سایتش.خیلی راه رو خودم پیاده اومدم و انگاری کیف میکردم.با آتش نشان عکس انداختم و کلی کتاب خریدم

این همون عکس خبرگراری مهر هست

برید ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : 24-36 ماهگی

نوشته شده در تاريخ 8:24 | پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 توسط مامان پارسا
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست