رفتن به مهد
دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

شاید اگر مادر بزرگ پدریت همین جا میماند و به سرزمین همسرش نمیرفت تو حالا حالا ها مهمان خانه شان بودی و چه کسی بهتر از او در این تهران میتوانست مواظبت باشد.اما وقتی آنها به ییلاق رفتند تا زمستان یا پاییز برگردند و من اینجا کس دیگری برا ی مواظبت تو نداشتم تصمیم این شد که  تو را به مهد بفرستیم.روزهای سخنی گذشتند برای من و تو استرس و نکرانی بر همه زندگیم چنگ میزد.سعی میکردم با همه کمتر صحبت کنم.شاید کسی از روزگارم نفهید اما ....

سه سال و نه ماهگیت رو به پایان بود !!!!همه گفتند اگر الان از تو جدا نشود 6 ماه دیگر خیلی سخت جدا می شود!!!

هر روز یک مهد رفتیم میخواستم مهد در محل خودمان باشد تا وقتی دیدمت خانه را با هم ببینیم.از میان مهدها مهد سر کوچه مان را پذیرفتی و نشستی نه اینکه من هم خودم آنجا را بیش از همه مهد ها  دوست بدارم نه اصلا .حتی شاید در جه اش پایینتر بود شاید چون مهد قرآنی بود نمیخواستم زود آموزش دینی ات شروع شود  شاید ..... اما پرسنل مهد  و فضای آنجا توانست تورا جذب کند .روزهای اول نگاهت به من بود اما حالا تا خاله مهسا  (خانم نجم الدین )را میبینی انگا ر زندگی جدیدت شروع می شود و منو نگاه نمیکنی رهایم میکنی اما دل من به تو بند است  آهو جانچشمک خلاصه اینکه تو حالا میروی و من به مرد شدنت ایمان آورده ام.

خدایا حافظش باش

 



موضوع : 40-46

نوشته شده در تاريخ 12:05 | پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 توسط مامان پارسا
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست