دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
دنیای جدید ما با پارسا کوچولو
فرزندم ،خدا با توست همراهی خدا با تو مثل نفس کشیدن است آرام ،بی صدا ،همیشگی

پارسا

یک انسان آزاد ایرانی

برایم بهترینها را آرزو دارند و من به برترینهایش خواهم رسید .پدرم می گوید نامت را پارسا نهادیم تا نام ایرانی و انسانیت پارسیان را پاس بداری و همیشه پارسا باشی

مادرم می گوید پارسا،بر سر سفره ات از نام و ایمان کسی نپرس آنکه بر سفره خدا به جان می ارزد بر سفره تو به لقمه نانی خواهد ارزید

و حافظ برای مادر و پدرم این چنین گفت:

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند        ساقی بده بشارت رندان پارسا را

1



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:03 | شنبه 17 دی 1390 توسط مامان پارسا

همه میدانید که مهد کودک چیست یه جایی که ما اصلا باهاش حال نمیکینم.البته خوب تولد خیلی خوب است

و ما که اصلا خیلی خودمان را گرفته ایم



ادامه مطلب...
موضوع : 4سال تا 5 سال

نوشته شده در تاريخ 19:44 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا

این ماییم وقتی 4 سالمان تمام شد و وارد 5 سال اول زندگیمان شدیم

و باز هم ماییم البته کمی خوش اخلاقتر د رجشن تولد میکی موسی مان



ادامه مطلب...
موضوع : 4سال تا 5 سال

نوشته شده در تاريخ 19:39 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای نزدیکان




ادامه مطلب...
موضوع : 4سال تا 5 سال

نوشته شده در تاريخ 19:35 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا

خدمتتان عرض شود که ایشون سید بردیا جان پسر خاله ما هست http://sbardia94.niniweblog.com/

و ما مدتهاست ندیدمش اما بهش ارادت داریم

و این هم شغل جدید من  بله یک روز مادرمان دید که لباسم مویی است بعد متوجه شد که ما قیچی برداشته ایم و افتادیم به جان سرمان بله این هم حاصلش

و شاهکار هنری من رو در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:09 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا

اما وقتی خاله فززانه برات لباس پلیسی یا ارتشی میخره

مثل ارتشی ها واستاده

یه روز مامانو مجبور کردم ظهر رمضون بریم پارک ناهار بخوریم و لاکپشتم هم ببرم.لاکپشت رو آجی غزاله برام آورده .از کجا از یزد .خلاصه این بیچاره اسیر ماست دیگه

 

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:02 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا

سلام به همگی.درسته که دیر اومدیم اما دیگه بلاخره عصر تکنولوژی رو مقصر باید دونست.عرض کنم که بریم سراغ اتقاقات چند وقت اخیر

عکس جامانده از نمایشگاه کتاب 94

کتابهای من

ادامه مطلب
 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:58 | جمعه 6 شهريور 1394 توسط مامان پارسا

سلام .یاد باد 20 مرداد 90 بیمارستان رویال تهران دکتر نرگس موسیوند.صبح سحر 10 ماه رمضان ساعت 7:30 صبح .مادرم با همه نگرانی هایش خواهرم وجیهه و پدرت .و مادر شدن من.همان پرستار فلیپینی که تاریخ تولدت را در برگ تولدت اشتباه نوشت .چقدر اتاق زایمان سرد بود و من آتشی در درونم بود.چقدر بعد از اینکه از تو خالی شدم سرد شدم و از سرما میلرزیدم.مهربان به دنیا امدی و نجیب.در وصف اخلاقت همین را میتوانم بگویم.

عزیزکم امروز 20مرداد 94 با حضور خاله فرزانه و خاله فاطمه و آجی غزاله که از یزد امدند  و عمه فریبا و عمه پریسا تولدت را جشن میگیرم تولد با تم میکی موسی و رنگ قرمز و سفید و مشکی به دلخواه خودت.کاش روزی تولدت را همه فامیلم از پدر و مادرم تا خواهرانم و فامیل پدرت بر سر سفره ام باشند .کاش پارسا روزی تولدت را یک سفر عالی باشیم مثلا حج همان خواستی که از خدا تقاضا کردم یک حج واجب با پسری رشید القامت و مهربان و دلسوز و پدری آرام .پارسا آرزویم برایت غیر قابل وصف است فقط خدا می داند و دلم .هر چه از دنیا از اخلاق و پاکدامنی است برایت آرزو دارم .برایت خروار خروار ثروت دنیا و آخرت میخواهم برایت دلی دریایی  مالا مال  از صداقت آرزو دارم.پارسا سلامتی را برایت آرزو دارم که هر روز بارهاو بارها از خدا خواهانم .پارسا اززمین فروتنی را بیاموز و از آسمان دلی پاک . بارانی.ادمها را فقط به خاطر خودت و تنه به خاطر خودت بخش.گذشته ات را فراموش نکن .از کنار آدمها به آنها نگاه کن نه از بالا.

چهار سال شیرین سپری شد لحظه هایی خوب و به یاد ماندنی .مادر جان خدا حافظت باشد.خدا تورا د رپناه خودش حفظ کند و دلم را آرام کند .

برایت از تزیینات تولدت از خود مراسمش تصویر خواهم گذاشت.فقط امدنم از تاریخ تولدت بگویم .بروم که الان مهمانها می رسند.سفره ات به شادی عزیز مادر

خدایا از عمق دلم از تو سپاسگزارم.مهربانیت را شکر .عظمتت را به سجده نشسته ام و دلم قرص نگاهت است همین .



موضوع : 40-46

نوشته شده در تاريخ 18:19 | سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط مامان پارسا

سلام عزیزکم.نباتم عسلم، نازک

هر سال ده رمضان که می شود من باز هم مادر می شوم مادر فرشته ای چون تو.هنوز هم سحر دهم رمضان برایم یاد اور توست .تویی که مرامادر کردی و مادر نامیدی.

پارسا تو بخندي و راه بروي و نفس بكشي كافيست... همين كه حرف بزني و شيرين زباني كني و صدايت در گوش زمان بپيچد كافيست...

من كنار تو به هر آرامشي ميرسم...شكرالله براي وجودت.

آهاي پسر! من فهميدم تو بعد از فرشته بودن، بعد از نور بودن، بعد از پارسا بودن چه هستي!
تو دریایی...
بي اغراق، تو دریایی... دریای مهربانی دریای شادی دریای ارزش دریای صبوری دریای دانایی

خدايا به بركت نعمتهایت، به وسعت زمينت به وسعت دریا هایت

دردانه ام در پناه امنت
 

 
خدايا هزاران سجده ي شكر...براي مهربانيت
 

 

 

 



موضوع : 40-46

نوشته شده در تاريخ 20:00 | شنبه 6 تير 1394 توسط مامان پارسا

شاید اگر مادر بزرگ پدریت همین جا میماند و به سرزمین همسرش نمیرفت تو حالا حالا ها مهمان خانه شان بودی و چه کسی بهتر از او در این تهران میتوانست مواظبت باشد.اما وقتی آنها به ییلاق رفتند تا زمستان یا پاییز برگردند و من اینجا کس دیگری برا ی مواظبت تو نداشتم تصمیم این شد که  تو را به مهد بفرستیم.روزهای سخنی گذشتند برای من و تو استرس و نکرانی بر همه زندگیم چنگ میزد.سعی میکردم با همه کمتر صحبت کنم.شاید کسی از روزگارم نفهید اما ....

سه سال و نه ماهگیت رو به پایان بود !!!!همه گفتند اگر الان از تو جدا نشود 6 ماه دیگر خیلی سخت جدا می شود!!!

هر روز یک مهد رفتیم میخواستم مهد در محل خودمان باشد تا وقتی دیدمت خانه را با هم ببینیم.از میان مهدها مهد سر کوچه مان را پذیرفتی و نشستی نه اینکه من هم خودم آنجا را بیش از همه مهد ها  دوست بدارم نه اصلا .حتی شاید در جه اش پایینتر بود شاید چون مهد قرآنی بود نمیخواستم زود آموزش دینی ات شروع شود  شاید ..... اما پرسنل مهد  و فضای آنجا توانست تورا جذب کند .روزهای اول نگاهت به من بود اما حالا تا خاله مهسا  (خانم نجم الدین )را میبینی انگا ر زندگی جدیدت شروع می شود و منو نگاه نمیکنی رهایم میکنی اما دل من به تو بند است  آهو جانچشمک خلاصه اینکه تو حالا میروی و من به مرد شدنت ایمان آورده ام.

خدایا حافظش باش

 



موضوع : 40-46

نوشته شده در تاريخ 12:05 | پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 توسط مامان پارسا

خاله مائده نازنین امسال همراهمان شد.خوب بود و عالی مثل همیشه و من خیلی خیلی مادرم را که دیوانه کتاب است را رعایت میکنم .با پول عیدهای خودم و کمی از تخفیف خاله مائده کتابها را خریدم .البته امسال هم دوباره با پدر جان خواهیم رفت

از لذتهای نمایشگاه کتاب نشستن روی این چمنها و خوردن ساندویچ مامان ساز است با کلاهی که همانجا گذاشتیم و امدیم و دیگر نداریمش

و این هم میان غرفه ها (البته ما به همه نشرها نمی رویم مورد علاقه مادرمان انتشارات قدیانی،افق یا فندق، با فرزندان ، پیک دبیران،کانون پرورش فکری... رفتیم)می دانید که کتاب گران است و وقت هم محدود پس توجه کنید که سراغ نشرهای خاص و با ارزش برویم

و این هم خروجی نشر افق با تاج سرمان

و در موقع خروج خسته از همه جا

 



موضوع : 40-46

نوشته شده در تاريخ 11:34 | پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 توسط مامان پارسا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست